سفارش تبلیغ
صبا ویژن









درباره من

قاصدک
اینجا، صفحه ی بیست و یکم است. صفحه ای که شاید در دنیای واقعی وجود نداشته باشد...

قاصدک را اینجا می‌بینید!

آرشیو وبلاگ
سالگرد رحلت امام خمینی(ره)
پاییز 1387
تابستان 1387
بهار 1387
زمستان 1387
بهار 1388
تابستان 1388
پاییز 1388
زمستان 88
پاییز 87
بهار 89

لوگوی دوستان





 
لینک دوستان
پرواز تا یکی شدن
... حبل المتین ...
دختری در راه آفتاب
امُل جا مونده
جاکفشی
کوهپایه
اس ام اس های مثبت!
تخریبچی ...
لبــــــــگزه
گل دختر
پیاده تا عرش
برای اولین بار ...
رنـــــــــد
خط سوم
آخوندها از مریخ نیامده اند!!!
بچّه شهید
مامان محمدجواد و راضیه!
عکس فوری
خلوت من
دل نوشته های یک هاجر
نوشته های یک خانم ناظم
رفیق نارفیق
قافله شهداء
روزی تو خواهی آمد
ستاد مردمی حمایت از تحریم کالاهای صهیونیستی
دوزخیان زمین
اینجا چراغی روشن است ...
شیعه مذهب برتر
بچه های قلم
با من حرف بزن
شکوفه خانوم
کشکول جوانی
منبرنت
یادداشت های یک روحانی
تارنما
فوتوبلاگ وصال
بانوی سراچه
مجنون
سیر بی سلوک
دسته کلید
حیرتکده ی عقل
نم نمک
حجره طلبگی
بل بشو
نـو ر و ز
مادر قاصدک صفحه ی بیست و یکم
قاصدک
نهج البلاغه
باسیدعلی‏تافتح‏قدس‏ومکه
نشریه الکترونیک چارقد
میس طلبه
قاصدک های سوخته
حجره ی دانشجویی یک بسیجی
سوخته دل
صفحات خط‏خطی


لینکهای روزانه
نامه‏ی آیت‏الله علم الهدی به موسوی [203]
بیانیه‏ی شماره هیجده موسوی!!!! [36]
حماسه‏‏ی حضور برای ساندیس... [32]
چشمان ِ تیزبین.. [33]
درود بر کسروی... ! [45]
فرم ثبت‏نام اردوی از بلاگ تا پلاک 4 [59]
مادر شهید مغنیه می‏گوید... [101]
شماره ی جدید چارقد [116]
یک فقره چک از سال 1352 [37]
خاطرات مقام معظم رهبری از دوران مبارزه [78]
سلام بر مادر گمنام شهدای گمنام [225]
[آرشیو(11)]




لوگوی وبلاگ





آمار بازدید
بازدید کل :164605
بازدید امروز : 12

خروجی‌های وبلاگ
 RSS 


   

از شر شیطان رانده شده به خدا پناه می‏برم.
... ما از رگ گردن به بندگان نزدیک تریم!  قاف/16
و هر گاه بندگان من، از تو، درباره ی من بپرسند، بگو که من نزدیکم...!  بقره/186

شاید الان دارید در دلتان می‏گویید: خب که چی؟ این آیات را 20 بار بل بیشتر و یا شاید کمتر! تا حالا شنیده‏ایم. دیگه تو وبلاگ نوشتن نداشت و از این حرف‏ها.
درسته! من هم این آیات را ننوشتم که برای چندمین بار دوباره بخوانیم و بگذریم، این‏بار اندکی درنگ و تأمل...!

من هم مثل شما وقتی داشتم برای چندمین بار این آیات را می‏خواندم لحظه‏ای به این فکر فرو رفتم که:
خدا در جایی از قرآن می‏فرماید: من به بندگان خود نزدیکم و در جایی دیگر می‏فرماید: نزدیک تر از رگ گردن...!
خدایا رگ گردن؟ درست شنیدم؟
آخر رگ گردن که به ما نزدیک نیست! درونِ ماست! یعنی خدا درونِ ماست؟!
شاید تا حالا اینقدر عمیق بهش فکر نکرده بودم. ولی هر موقع که حتی برای لحظه‏ای به این موضوع فکر کردم گرما و حس خاصی درون رگ‏هایم احساس کردم. گرما و حس خاصی که همیشه برایم دوست‏داشتنی بوده و هست.

خدایا یعنی آن چیزی که درون رگ‏های من جریان دارد، تو هستی؟!
خدایا اگر موقع گناه کردن هم این یادم باشد، باز هم گناه می‏کنم؟!
خدایا اگر این را یادم باشد، هنگام غرق شدن در روزمرگی‏هایم دیگر احساس تنهایی می‏کنم؟!



نویسنده » » ساعت 5:40 عصر روز پنج شنبه 87 مرداد 31

یازده قرن، از غیبت کبرای عزیزی می‏گذرد که غم دوریش تیشه‏ی آتشینی بر ریشه‏ی قلبِ عاشقان حضورش می‏زند...

برای این پست یک عالم مطلب آماده کرده بودم تا بنویسم...
اما...
اما چند روزی بود سیستم مدیریت حسابی قاطی کرده بود. یک بار هم مطالب را تایپ کردم و به علت قطع برق مطالبِ تایپ شده از روی سیستم پرید... .

به دلیل کمبود وقت و حوصله از تایپ کردن مجدد مطالب معذورم. انشاالله در فرصت‏های بعدی... .
و از آنجایی که دلم نیامد به بهانه‏ی میلاد امام زمان (عج) مطلبی در این رابطه روی وبلاگ نزنم، میلاد با سعادت یگانه منجی عالم بشریت حضرت حجة بن الحسن العسگری (عج) را به پیشگاه ائمه‏ی معصومین علیهماسلام و همچنین همه‏ی شما دوستان عزیز تبریک و تهنیت و شادباش عرض می‏کنم.

                                            


                                                        بی تو همه در حبس ابد تبعیدند
                                                        سال‏ها هجری و شمسی همه بی خورشیدند
                                                        تو بیایی همه ساعت ها، ثانیه ها
                                                        از همین روز، همین لحظه، همین دم، عیدند.
میلاد عزیز فاطمه بر شما مبارک باد.
به امید ظهورش...
ادامه دارد...



نویسنده » » ساعت 8:0 عصر روز جمعه 87 مرداد 25

‏‏امروز افتتاحیه‏ی بازی‏های المپیکِ پکن بود. اصلاً نمی‏خوام به بازی‏ها  و بحث ورزشی بپردازم، ولی بعد از دیدنِ صحنه‏هایی از افتتاحیه، ناخودآگاه دستم به سمت قلم رفت... .
نمی‏دانم شما مراسم را دیدید یا نه؟
مراسمی که از رنگ و بوی دنیا، به شدت عطرآگین بود!
حرکات موزون و هماهنگی که قبلاً بی‏سابقه بود و به شخصه، اعتراف می‏کنم، هیچ کجا ندیده بودم!
نورپردازی و رقص نوری که انسان را به وجد می‏آورد!
دختربچه‏ای با لباس قرمز و چشم‏های بادامی! که آواز می‏خواند.
کودکانی، جلد شده با سنت و آوازه خوانِ صلح، حاملان پرچمی بودند که به دست سربازان نظامی (حامیان صلح!!!) سپرده شد.
و هیاهوی مردمی که شدّتِ شوق، بیشتر از هر چیز بر گشادی چشمانشان تأثیر گذاشته بود! (اما خودمونیم، من باورم نمی‏شُد چشمای چینی‏ها، اینقدر باز بشه!)

و مجری‏ای که پس از اتمام برنامه، طرز اجرای این مراسم را نمادی از فلسفه‏ی هستیِ انسان معرفی کرد!!!
فلسفه‏ی هستی انسان؟؟؟
به راستی فلسفه‏ی هستی انسان چیست؟

نمادهایی که در این مراسم به کار رفته بود، فلسفه‏ی هستی من نیز هست؟

وای... خدایا، کمکم کن، زرق و برق دنیا هر روز بیشتر می‏شود، چقدر از این زرق و برق، رنگ خدایی گرفته است؟!

نمی‏دانم چرا با دیدن این مراسم، بلافاصله به این فکر فرورفتم که: برای اجرای هرچه بهتر این برنامه - که فقط شعار صلح و دوستی داشت - سال‏ها وقت و میلیاردها دلار هزینه و نیرو، مصرف شده بود، تا ساعتی، فقط ساعتی، مردم را به وجد آورد، و از همه مهمتر اینکه در گوشه‏ی دیگر دنیا، به جای آوای صلح و دوستی، تنها صدایِ غربتِ سنگ هائیست که حتّی به گوش هیاهوی توپ و تانک دشمنان در کمین نشسته برای کشتار مردم بی‏گناه هم نمی‏رسد!

چه رسد من و شما و همه ی کسانی که مشغول شعار دادن برای صلح و دوستی! هستیم، و حتی حاضر به هزینه کردنِ یک دلار برای برقراری صلح نیستیم. (تا کی فقط شعار؟؟؟)

راستی دوستان، برای مراسم پرشکوه ظهور امام زمان (که ارزشی غیر قابل مقایسه دارد)، چقدر هزینه کرده‏ایم؟!



نویسنده » » ساعت 1:13 صبح روز شنبه 87 مرداد 19

ش: شادی و جشن و سرور؛
      شکفتنِ شکوفه‏ی نجات؛
      شرق و طلوع خورشید عشق از مشرق؛

+ ع: عید و ولادتِ ولایت؛
       عصای امامت بر سنگ عداوت و جوشیدن چشمه‏ی عدالت؛
       عدالت و بانگ انا الحق؛
+ ب: برکتِ خدا، که دسته دسته بر زمینیان فرود آمد؛
        برملا شدنِ راز آفرینش؛
        بامدادی روشن از زندگی عزیزترین جهانیان؛

+ ا: امتی که در ماه پیامبرشان از شادی و سرور پربهره اند؛
      آشتی با خدایی که همه‏ی خوبی‏ها از اوست؛
      آماده شدن برای رفتن به ضیافت خدا؛

+ ن: ندیده دنیا پربرکت تر از این ماه، ماه دیگری بر خود؛
       نشأتِ عشق از سرمنزل مقصود؛
       نگریستن خدا بر زمینیان.

= شــــــعبــــــــــــــــــــان...

                                          اعیــاد شعـبانیه بر شما مبارک.

   



نویسنده » » ساعت 12:16 صبح روز چهارشنبه 87 مرداد 16

‏‏‏سه روز در جمع بروبچه‏های بلاگر و شرکت در سفری که به همّت دفتر توسعه‏ی وبلاگ دینی برگزار شده بود و آشنا شدن با دوستان وبلاگ نویسی که بعضاً به صورت مجازی با یکدیگر آشنا شده بودیم، سه روز بسیار خوبی را در دفتر خاطرات من ورق زد.

اردوی تخصصی مهدویت با عنوان نگین زمان آموزه‏هایی بسیار جذاب و دلنشین را نه تنها برای من بلکه برای همه‏ی وبلاگ‏نویسان شرکت کننده در اردو به ارمغان آورد.
« وسط‏نوشت: جا داره از دست‏اندرکاران این طرح به‏خصوص کت و شلوار طوسی‏ها و روسری مشکی‏ها با گل ریز نقره‏ای تشکر و قدردانی ویژه بکنم چرا که برای برگزاری هرچه بهتر این اردو بسیار زحمت کشیدند و الحق و انصاف خوب کار کرده بودند.»
امیدوارم که از این دست برنامه‏ها همه‏جا برگزار شود و این آخرین برنامه‏ی هیئت وبلاگ‏نویسان دینی نباشد؛

در این اردو تازه فهمیدم که چرا می‏گویند به انتظار نباید نشست، به انتظار باید ایستاد و حتی در بعضی مواقع باید دوید... (البته قبول دارم که یه کم دیر فهمیدم!!!!)

به هر حال امیدوارم این سفرها در جهت پخته شدن خامی‏ها، مورد قبول و رضایت حضرت حجةبن‏الحسن(عج) قرار گرفته باشد.
منتظر مطالب بعدی در این رابطه باشید.

                                                                                                           « یاحق»



نویسنده » » ساعت 11:24 صبح روز یکشنبه 87 مرداد 13

<      1   2   3   4      >

کلیه حقوق متعلق به وبلاگ صفحه بیست و یک می‌باشد.
(حامیان مردمی احمدی نژاد( یاران  عدالت